براي تو - راز گشايي

+ براي تو

چهارشنبه 10 مرداد 1386 ساعت 10:3 عصر


براي تو اين شعر را مي نويسم
براي تويي که مرا هيچ و هرگز نديدي
اصلا يادت هست ؟
براي تويي که تو را هيچ و هر گز نديدم
اصلا يادم هست ؟
براي تويي که به صد چشم ِ ديگر عزيزي برايم
به تمامي زيبايي ها قسم
براي تو اين شعر را مي سرايم !
براي تو محبوس ِ آن تنگ
براي تو الماس ِ مدفون در زير سنگ
براي تو اي شبچراغ ِ بزرگم
براي تو اي دانه ي پر بهايم
براي تو اين شعر را مي سرايم





 


******************




 


با نام آني که گفتي بخوانم او را به مهرباني

آنچنان که شايسته است !





 


*******
من
....
من تو را در چکاچک ِ انديشه ها مي شناسم

من


...


من تو را در نبردت به ضد ِ ستم پيشه ها مي شناسم


من
...
من تو را در صف رنج و خون ريشه ها مي شناسم
از آن تو باشد اين سرودي که هر بار آوازيدن گرفت در گلو مُرد
از آن تو باشد اين سپاسم که هر بار گزاريدن گرفت جاي خالي کرد احساسم
از آن تو باشد اين اشک هايم که هر بار باريدن گرفت.زينب(س) به يادم آمد
از آن توباشد
همه ي همه ي لحظه هاي بي تو بودنم
که به چه زنده ام بي تو ؟؟؟
هنوز چرايي زندگي را نيافت ام ؟؟که با چگونه بي تو بودن نمي توانم بسازم


من


...


پدر



...



عجب واژه غريبي




!!!


نه بگذار اين گونه بگويم


من و پدر
اشنا تر شد دوريمان
نه؟
چندي پيش ...مادري اين مهره را داد و گفت :
ياقوت هاي خون
تک قطره هاي لعل
....
اين مهره را داد و گفت :
اين سرخ گل
بگو
با پدر !
که اکنون پهلوي من نهاده دست !
دير فهميدم
اکنون هم دير است
براي فهميدنت
مادر به قصه اي
با من ز من تا من آمد ديشب ! وز شور و شوق ديدن ِ آن پهلوان ِاو!! بيم از دلم رفت


اما


ديدار از آن او بود نه من
و باز من بايد در حجم تنهايي هاي خود مي ماندم
تا وسعتي باشد براي اين تنگ زمين ِ خاکي ِ يک دست ي سيراب از خلق
آري


من عشق را اگر نچشيدم
آن را چو دسته گل
بر روي دامان مادر ديده ام
من اگر پاي در آسمان عشق نگذاشته ام


اما


ا شهاب زرينش را بر عمق ديدگان مادر نظاره کرده ام


هان اي پدر
بگشاي راهم
تا عاشقانه راهت را مبادا که خطا روم
با اين چراغ سرخ تو به ره آشنايم
من با درد ها آشنايم
من را با دوا ها آشنا کن
هنوز هم که هنوز است بر شانه هاي مادر تکيه مي زنم
هنوز هم که هنوز است با گرماي دل او زنده ام
هنوز هم که هنوز است




...پدر





 


هنوزکه هنوز است ..من درست نشده ام
دلم هواي آفتاب مي کند
خوشا به حال آب و آسمان آبي دلت
خوشا به حال آناني که آب و هواي دل تو را دارند
خوشا به حال کو ه هاي سربلند
خوشا به حال دشت هاي پر شقايقت
خوشا به حال مردمان شاد
خوشا به حال




 


..




 


مي بيني پدر ؟؟؟ همه خوش به حال دارند غير من

امان ز شبرو ي خيال که هر دمي بوي تو مي آورد به باد

بگو پدر به من : بخند دخترم!

بگوووووووووووو


نوشته شده توسط : طفل طريق

راز گشا [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[22/10/1386- 12:37 ص] چيزي متشکل از «ه »و« ک»
[21/10/1386- 1:38 ص] اين يک سوال بدون حاشيه است!
[12/10/1386- 10:12 ع] برف
[11/10/1386- 9:42 ع] سال نو ميلادي مبارک باد
[9/10/1386- 1:5 ص] علـــــــــــــــــــــــــي
[1/10/1386- 9:37 ع] جاي خالي تو را
[28/9/1386- 11:41 ع] اين روز و همه روز
[26/9/1386- 6:9 ع] عصباني
[23/9/1386- 2:36 ص] آغاز فصلي ديگر...
[17/9/1386- 6:42 ع] به کجــــــــا؟!
[11/9/1386- 4:14 ع] آنجا که قلبها پيوند مي خورد
[9/9/1386- 4:0 ع] براي آن مسافر
[5/9/1386- 5:49 ع] دعا(2) سفر عشق
[2/9/1386- 10:25 ع] دعا
[1/9/1386- 7:57 ع] دل نوشتي عاشقانه
[همه عناوين(40)][آرشيو شده ها]